ابدن قرار نبود شعری بنویسمتنها قصدم این بود که خاطراتم را جمع آوری کنماما گاهی لزوم ابهامآدم را نا خواستهبه سوی چیزی می بردکه شاید به شعر نزدیک باشد.........................................هيچ كس نخواهد دانستكه روي سخن منبا كه بوده استبا خداوندگار خويشكه چون زني زيباستيا با زني زيباكه خداوندگارزندگي من بوده است.(جلالی)........................................ شاعر نیستم امابا شعر زندگی میکنم.......................................شعر در من طغیان یگانگی استو حماسه دوست داشتنمن دیگر گونه دوست می دارمودیگر گونه یگانه ام........................................و رسالت من این است که دو استکان چای داغ راازمیان دویست جنگ خونینبه سلامت بگذرانمتا در یک صبح بارانیچشم در چشم باخدای خویش نوش کنم........................................خواننده ی عزیزبا احتیاط مرا ورق بزنتمام عاشقانه هایم درد می کنند......................................آهسته از کنار من عبور کنیدمن روی طناب حادثه ایستاده امو دستی مدامتمامی آشوب های جهان رادر من می ریزدخانم!آقا!لطفاً مرا با نوازش های خودبه قعر این خوشبختی عمیقپرت نکنیدخوشبختی های منهمیشه درد آورند
برچسب:
نویسنده: نرگس پاکدل
تاريخ: شنبه
8 بهمن
1401 ساعت: 13:18